ممسوس

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

ممسوس

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

ممسوس

هر عاشقی دوست داره عشقش فقط برا خودش باشه الا من ، که دوست دارم تو ، عشق همه عالم باشی ! یا علی

72. خواستگارى

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۱۳ ق.ظ

... هنگامى که براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، کلمه اى بر زبانم جارى نشد.
رسول خدا(ص ) که چینن دید پرسید: چه مى خواهى ؟ آیا حاجتى دارى ؟
من همچنان خاموش ماندم و چیزى نگفتم . دوباره پرسید، و من باز ساکت بودم . تا اینکه براى بار سوم گفت : شاید براى خواستگارى فاطمه آمده اى )؟
گفتم : آرى ، فرمود: آیا جیزى دراى که آن را کابین زهرا سازى ؟
گفتم : نه ، یا رسول الله (ص ).
فرمود: زرهى را که به تو داده بودم ، چه کردى ؟
گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بیش از چهار صد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را کابین فاطمه قرار بده و بهایش را نزد من بفرست .
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و کانت له جلاله و هیبه فلما قعدت بین یدیه افحمت فو الله ما استطعت ان اتکلم .
فقال : ما جا بک ؟ الک حاجه ؟ فسکت .
فقال : لعلک حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهل عندک من شى تستحلها به ؟
قلت : لا و الله یا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلت الدرع التى سلحتکها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بیده انها لحطیمیه ، ما ثمنها الا اربعماثه درهم .
قال : قد زوجتکها، فابعث فانها کانت لصداق بنت رسول الله (ص ).(150)
جهاز مختصر 
... من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و در دامنش ‍ ریختم .
حضرت از من نپرسید که چند درهم است و من نیز چیزى نگفتم . سپس ‍ بلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با این پول براى فاطمه عطریات تهیه کن .
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبکر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نیاز است خریدارى کن . عمار یاسر و تنى چند از اصحاب را هم همراه او روانه کرد. آنها وارد بازار شدند و هر یک چیزى زا مى پسندید و ضرورى مى دانست ، به ابوبکر نشان مى داد و با موافقت او مى خرید. از چیزهایى که آن روز خریدند:
پیراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطیفه مشکى بافت خیبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشک که از کتان مصرى رویه شده بود که یکى از لیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر کرده بودند. چهار بالش از چرم طائف که از علف اذخر (گیاه مخصوصى است در مکه ) پر شده بود. و پرده اى پبشمین و یک قطعه حصیر، بافت هجر (مرکز بحرین آن زمان ) و آسیاب دستى و کاسه اى براى دوشیدن شیر و مشمى براى آب و ابریقى قیر اندود و سبویى بزرگ و سیز رنگ و تعدادى کوزه گلى .
اشیاء خریدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همین طور که جهاز دخترش را مى دید و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بیت برکت دهد.
قال على (ع ):... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسول الله (ص ) فسکبت الدرهم فى ححره فلم یسالنى کم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضه و دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طیبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهم بکلتا یدیه فاعطاه ابابکر و قال : ابتع لفاطمه ما یصلحها من ثیاب و اثاث البیت و اردفه بعمار بن یاسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوق فکانوا یعترضون الشى مما یصلح فلا یشترونه حتى یعرضوه على ابى بکر فان استصلحه اشتروه .
فکان مما اشتروه : قمیص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطیفه سودا خیبریه و سریر مزمل بشریط و فراشین من خیش مصر حشو احدهما لیف و حشو الاخر من صوف و اربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصیر هجرى و رحى للید و مخضب من نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و کیزان خزف .
حتى اذا استکمل الشرا حمل ابوبکر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذین کانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل یقلبه بیده و یقول : بارک الله الاهل البیت .(151)
جشن عروسى 
یک ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پیامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه به میان نیامد. تا اینکه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آیا نمى خواهى که ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوییم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، با حضرتش گفتگو کنیم ؟
گفتم : آرى چنین کنید.
آنها نزد پیامبر خدا(ص ) رفتند، و از آن میان ام ایمن گفت : اى فرستاده خدا! اگر خدیجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستید تا هم دیده زهرا به جمال شویش روشن گردد و سر و سامانى بگیرد و هم ما از این پیوند فرخنده شادمان گردیم ؟ اتفاقا على هم چنین خواسته است .
پیغمبر فرمود: پس چرا على چیزى نگفت ؟ ما منتظر بودیم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع من بود.
پس رو به زنان خود کرد و فرمود: چه کسانى اینجا حاضرند؟
ام سلمه گفت : من و زینب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هم اکنون حجره اى براى دختر و پسر عمویم آماده کنید. ام سلمه پرسید: کدام حجره ؟ فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود که برخیزند و مقدمات جشن عروسى را آماده کنند.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلک شهرا اصلى مع رسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذکر شیئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسول الله (ص ) الا نطلب لک من رسول الله (ص ) دخول فاطمه علیک ؟ فقلت افعلن ، فدخلن علیه فقالت ام ایمن : یا رسول الله (ص )! لو ان خدیجه باقیه لقرت عینها بزفاف فاطمه و ان علیا یرید اهله ، فقر عین فاطمه ببعلها و اجمع شملها و قر عیوننا بذلک .
فقال : فما بال على لایطلب منى زوجته ؟ فقد کنا نتوقع ذلک منه ...
فقلت : الحیاه یمنعنى یا رسول الله (ص ) .
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زینب و هذه فلانه و فلانه ، فقال رسول الله (ص ) هیئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بیتا.
فقالت ام سلمه : فى الى حجره یا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتک و امر نساه ان یزین و یصلحن من شانها....(152)
عطر ویژه 
ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسید: آیا از عطریات و بوى خوش ‍ چیزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و با خود شیشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در کف دست ام سلمه ریخت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام کردم که هرگز مانند آن نبوییده بودم . از فاطمه پرسیدم : این بوى خوش را از کجا تهیه کردى ؟
فرمود: هنگامى که دحیه کلبى به دیدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زیر اندزى براى عموى خود بگسترم ، دحیه بر آن مى نشست و چون برمى خاست از لباسهایش چیزى فرو مى ریخت و من به امر پدرم آنها را جمع کرده و درون این شیشه نگهدارى مى نمودم .
(بعدها) این جهت را از رسول خدا پرسیدم ، فرمود: او دحیه کلبى نبود، بلکه جبرئیل بو که شبیه او به دیدارم مى آمد. و آنچه از بالهاى او فرو مى ریخت ، عنبر بود.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه ، هل عندک طیب ادخر تیه لنفسک ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسکبت منها فى راحتى فشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : کان دحیه الکلبى یدخل على رسول الله (ص ) فیقول لى یا فاطمه ؟
هات الوساده فاطر حیها لعمک فاطرح له الوساده فیجلس علیها، فاذات نهض سقط من بین ثیابه شى فیامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلک ، فقال : هو عنبر یسقط من اجنحه جبرئیل .(153)
ولیمه 
(شبى که مى خواستند عروس را به خانه شویش ببرند پیامبر خدا(ص ) فرمود:)
على ! براى همسرت ولیمه اى نیکو فراهم کن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرما تهیه کنید.
من روغن و خرما تهیه کردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستاد و خود نیز آستینها را بالا زد و با دست مبارک خرماها را از میان مى شکافت و (پس از جدا کردن هسته ) آنها را درون روغن مى ریخت . هنگامى که خوراک حیس (غذایى آمیخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به من فرمود: هر که را مى خواهى دعوت کن .
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): یا على ! اصنع لا هلک طعاما فاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و علیک التمر و السمن .
فاشتریت تمرا و سمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل یشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حیسا و بعث الینا کبشا سمینا فذبح و خبز لنا خبز کثیر، ثم قال لى رسول الله (ص ): ادع من احببت ....(154)
میهمانى  
من به مسجد آمدم (تا کسانى را براى شرکت در ولیمه فاطمه دعوت کنم ) دیدم مسجد از جمعیت موج مى زند. خواستم از آن میان عده اى را به میهمانى بخوانم و بقیه را واگذارم اما از این کار شرم کردم و تبعیض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ایستادم و بانگ برداشتم که : به میهمانى ولیمه فاطمه حاضر شوید.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از کثرت مردم و اندک بودن غذا خجالت کشیدم و ترسیدم که به کمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى کنم تا غذا با برکت شود.
شمار میهمانان بیش از چهار هزار نفر بود که به برکت دعاى پیغمبر همه از خوراکى و نوشیدنى سیر شدند و در حالى که دعا گوى ما بودند، خانه را ترک کردند، و با این همه ، چیزى از اصل غذا کاسته نشد. در پایان رسول گرامى کاسه هاى متعدد خواست و آنها را از خوراکى انباشت و به خانه هاى همسران خویش فرستاد. سپس فرمود تا کاسه دیگرى آوردند، آن را هم پر از غذا کرد و گفت : این ظرف هم از فاطمه و شویش باشد.
قال على (ع ):... فاتیت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحییت (155)ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناک و نادیت : اجیبوا الى ولیمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحییت من کثره الناس و قله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال یا على ! انى سادعوا الله بالبرکه ... فاکل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبرکه و صدروا و هم اکثر من اربعه الاف رجل و لم ینقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاف فملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فیها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها.(156)
زفاف  
چون آفتاب غروب کرد، رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود که فاطمه را نزد او بیاورد. ام سلمه ، فاطمه را در حالى که پیراهنش بر زمین کشیده مى شد، آورد. (حجب و حیاى او از پدر به حدى بو که سراپا خیس گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمین مى چکید. چون نزدیک پدر رسید پاى وى بلغزید (و بر زمین افتاد). رسول خدا(ص ) فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنیا و آخرت از لغزش حفظ کند همین که در برابر پدر ایستاد، حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شویش گذارد و گفت : خداوند پیوند تو را با دخت پیامبر مبارک گرداند.
على ! فاطمه نیکو همسرى است ،
فاطمه ! على هم نیکو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خو روید و منتظر من بمانید.
قال على (ع ):... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول الله (ص ): یا ام سلمه هلمى فاطمه فانطلقت فاتت بها و هى تسحب اذیالها و قد تثببت عرقا حیا من رسول الله (ص ) فعثرت فقال رسول الله (ص ): اقالک الله العثره فى الدنیا و الاخره . فلما وقفت بین یدیه کشف الردا عن وجهها حتى راها على ثم اخذ یدها فوضعها فى ید على و قال : بارک الله لک فى ابنه رسول الله (ص ) یا على ! نعم الزوجه فاطمه ، و یا فاطمه ! نعم البعل على ، انطلقا الى منزلکما و لاتحدثا امرا حتى اتیکما.(157)
دعا 
من دست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نشستیم . چشمان فاطمه از شرم بر زمین دوخته شده بود و من نیز از خجالت سر به زیر داشتم . دیرى نپایید که رسول خدا(ص ) تشریف آوردند و فاطمه را در کنار خود نشانید. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بیاور. فاطمه برخاست و ظرفى آب آورد و به دست پدر داد. رسول کرامى قدرى از آن آب در دهان کرد و پس مزه مزه کردن آب را درون ظرف ریخت . سپس از دخترش خواست تا نزدیکتر رود. فاطمه چنین کرد و پیامبر اندکى از آب میان سینه او پاشید. سپس مقدارى از همان آب بر پشت و شانه او پاشید. آنگاه دست به نیایش گشود و گفت : پروردگارا! این دختر من است ، عزیزترین کس در دیده من ، پروردگارا! و این هم برادر من و محبوبترین خلق تو نزد من است ، خداوندا! او را ولى و فرمانبر خود گردان و اهل او را بروى مبارک گردان ....
قال على (ع ):... فاخدت بید فاطمه و انطلقت بها حتى جلست فى جانب الصفه و جلست فى جانبها و هى مطرقه الى الارض حیا منى و انا مطرق الى الارض حیا منها، ثم جا رسول الله (ص ) فقال : من ههنا؟ فقلنا: ادخل یا رسول الله (ص ) مرحبا بک زائرا و داخلا فدخل فاجلس فاطمه من جانبه ثم قال : یا فاطمه ایتینى بما فقامت الى قعب فى البیت فملاته ما ثم اتته به فاخذ جرعه فتمضمض بها ثم مجها فى القعب ثم صعب منها على راسها ثم قال اقبلى ، فلما اقبلت نضح منه بین ثدییها، ثم قال : ادبى ، فادبرت فنضح منه بین کتفیها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى ، اللهم و خذا اخى و احب الخلق الى ، اللهم اجعله لک ولیا و بک حفیا و بارک له فى اهله ....(158)
نخستین دیدار 
پس از آن سه روز گذشت و رسول خدا(ص ) به دیدن ما نیامد. چون بامداد روز چهارم برآمد، حضرت تشریف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضور اسما بنت عمیس ) در منزل ما. حضرت به اسما فرمود: تو اینجا چه مى کنى ؟ با اینکه در خانه مرد هست چرا اینجا توقف کرده اى ؟ اسما گفت : پدر و مادرم فدایت ، دختر در شب زفاف به حضور زنى که بر حاجات او رسیدگى کند، نیازمند است . توقف من در اینجا از آن رو بوده است که اگر فاطمه را حاجتى دست داد او را یارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنیا و آخرت حاجات تو را بر آورده سازد.
... آن روز روز سردى بود. من و فاطمه در بستر بودیم و چون گفتگوى حضرت را با اسما (که قهرا بیرون از اتاق بود) شنیدیم ، خواستیم تا برخیزیم و بستر خود را جمع کنیم که صداى آن حضرت بلند شد و فرمود: شما را به پاس حقى که بر عهده تان دارم ، سوگند مى دهم که از جاى خود برنخیزید تا من نیز به شما بپیوندم .
ما اطاعت کردیم و به حال خود بازگشتیم و پیامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سر ما نشست و پاهاى سرد خود را در میان عبا کرد. پاى راستش را من به آغوش گرفتم و پاى دیگر را فاطمه به سینه چسباند... پس از گذشت لحظاتى که بدن مبارک او گرم شد، فرمود:
على ! کوزه آبى بیاور. چون آوردم ... آیاتى چند از قرآن بر آن خواند و سپس ‍ فرمود: على ! اندکى از این آب بنوش و مقدراى هم باقى بگذار. پس از آشامیدن ، حضرت باقى مانده آب را گرفت بر سر و سینه من پاشید و گفت : خدا همه رجس و پلیدى را از تو دور گرداند و تو را از هر گناه و پستى پاک سازد.
سپس آبى تازه طلبید... آیاتى از کتاب خدا بر آن خواند و به دست دخترش ‍ داد و فرمود: قدرى از آن بیاشام و اندکى باقى بگذار. آنگاه باقى مانده را بر سر و سینه او پاشید و در حق وى نیز همان دعا را کرد.
قال على (ع ): و مکث رسول الله (ص ) بعد ذلک ثلاثا لایدخل علینا، فلما کان فى صبیحه الیوم الرابع جا نا الیدخل علینا فصاف فى حجرتنا اسما بنت عمیس الخثعمیه .
فقال لها: ما یقفک هاهنا و فى الحجره رجل ؟
فقالت : فداک ابى و امى ان الفتاه اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراه تتعاهدها و تقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمه قال : یا اسما! قضى الله لک حوائج الدنیا و الاخره .
... و کانت غداه قره و کنت انا فاطمه تحت العبا فلما سمعنا کلام رسول الله (ص ) لاسما ذهبنا لنقوم ، فقال : بحقى علیکما لاتفترقا حتى ادخل علیکما.
فرجعنا الى حالنا و دخل و جلس عند رووسنا و ادخل رجلیه فیما بیننا و اخذت رجله الیمنى فضممتها الى صدرى و اخذت فاطمه رجله الیسرى فضمتها الى صدرها و جعلنا ندفى من القر حتى اذا دفئتا قال : یا على ! ائتنى بکوز منن ما فاتیته فتفل فیه ثلاثا و قرا فیه آیات من کتاب الله تعالى ثم قال : یا على ! اشربه و اترک فیه قلیلا ففعلت ذلک فرش باقى الما على راسى و صدرى و قال : اذهب الله عنک الرجس یا اباالحسن و طهرک تطهیرا و قال : ائتنى بما جدید، فاتیته به ففعل کما فعل و سلمه الى ابنته و قال لها: اشربى و اترکى منه قلیلا، ففعلت ، فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهبت الله عنک الرجس و طهرک تطهیرا.(159)
سفارش  
در اینجا حضرت از من خواست که وى را با دخترش تنها بگذارم . من بیرون رفتم و آن دو با هم خلوت کردند.
رسول خدا(ص ) ضمن احوال پرسى از دخترش نظرش را راجع به شوهرش ‍ جویا شد.
فاطمه در پاسخ گفت : البته که او بهترین شوى است . اما زنانى از قریش به دیدنم آمدند و حرفهایى زدند. به من گفتند:
چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى که از مال دنیا بى بهره است تزویج نمود؟!
حضرت فرمود: دخترم ! چنین نیست ، نه پدرت و نه شوهرت هیچ یک فقیر نیستند، گنجینه هاى طلا و نقره زمین بر من عرضه شد و من نخواستم .
دخترم ! اگر آنچه که پدرت مى دانست تو نیز از آن آگاه بودى ، دنیا و زینتهاى آن در چشمانت زشت مى نمود.
به خدا قسم در خیر خواهى براى تو کوتاهى نکردم . تو را به همسرى کسى دادم که اسلامش از همه پیشتر و علمش از همه بیشتر و حلمش از همگان بزرگتر است .
دخترم ! خداى متعال از جمیع اهل زمین ، دو کس را برگزیده است که یکى پدر تو و دیگرى شوى تو است .
دخترم ! شوهر تو نیکو شوهرى است مبادا بر او عصیان کنى .
سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد و به داخل فرا خواند. آنگاه فرمود:
على ! با همسرت مهربان باش ، و بر او سخت نگیر و با وى مدارا کن ، چه اینکه فاطمه پاره تن من است . آنچه او را برنجاند، مرا نیز برنجاند، و هر چه او را شاد کند مرا نیز شادمان سازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتیبانى شما مى خوانم .
به خدا قسم تا فاطمه زنده بود، هرگز او را به خشم نیاوردم و هرگز چیزى که بر خلاف میل او بود مرتکب نشدم . فاطمه نیز چنین بود؛ هرگز مرا به خشم نیاورد و از فرمانم رخ نتافت ، چون به او مین نگریستم دلم آرام مى گرفت زنگار حزن و اندوه از سینه ام زدوده مى گشت ....
قال على (ع ): و امرنى بالخروج من البیت و خلا بابنته و قال : کیف انت یا بنیه ؟ و کیف رایت زوجک ؟ قالت له : یا ابه ، خیر زوج الا انه دخل على نسا من قریش و قلن لى : زوجک رسول الله (ص ) من فقیر لامال له ! فقال لها:
یا بنیه ! ما ابوک بفقیر و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب و الفضه فاخترت ما عند ربى عزوجل یا بنیه ! لو تعلمین ما علم ابوک لسمجت الدنیا فى عینیک و الله یا بنیه ! ما الوتک نصحا ان زوجتک اقدمهم اسلاما و اکثرهم علما و اعظمهم حلما، یا بنیه ! ان اللاه عزوجل اطلع الى الارض اطلاعه فاختار مناهلها رجلین فجعل احدهما اباک و الاخر بعلک ، یا بنیه ! نعم الزوج زوجک لاتعصى له امرا.
ثم صاح بى رسول الله (ص ) یا على ! فقلت : لبیک یا رسول الله (ص )! قال : ادخل بیتک و الطف بزوجتک و ارفق بها فان فاطمه بضعه منى ، یولمنى ما یولمها و یسرنى ما یسرها، استودعکما الله و استخلفه علیکما.
فو الله ما اغضبتها و لا اکرهتها على امر حتى قبضها الله عزوجل و لا اعضبنى و لا عصت لى امرا و لقد کنت انظر الیها فتنکشف عنى الهموم و الاحزان ....(160)


148- در باب تزویج آن حضرت روایات دیگرى هم وارد شده ، مراجعه شود.
149- کشف الغمه ، ج 1، ص 375.
150- ذخائر العقبى ، ص 27؛ کشف الغمه ، ج 1، ص 358؛ بحار، ج 43، ص 136.
151- بحار، ج 43، ص 94.
152- بحار، ج 43، ص 85.
153- بحار، ج 43، ص 95.
154- بحار، ج 43، ص 95.
155- در مصدر چنین است ولى ظاهرا صحیح آن فاستحییت باشد.
156- بحار، ج 43، ص 96.
157- بحار، ج 43، ص 96.
158- بحار، ج 43، ص 6.
159- بحار، ج 43، ص 132.
160- کشف الغمه ، ج 1، ص 372؛ بحار، ج 43، ص 133.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی