ممسوس

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

ممسوس

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است ...

ممسوس

هر عاشقی دوست داره عشقش فقط برا خودش باشه الا من ، که دوست دارم تو ، عشق همه عالم باشی ! یا علی

55. اذان آخر

شنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۴۸ ب.ظ

رو به خلیفه گفت: «پاسداری از سرحدّات اسلام برای من خوش تر است از ماندن در مدینه».

خلیفه به دوستش نگاه کرد؛ او به بلال خیره شده بود و لب می گزید. بلال ادامه داد: «می خواهم باقیمانده ی عمرم را سرباز باشم».

بلال بازگشته بود. هراسان، پریشان، چهره بر افروخته. از دور، نخل های مدینه را دیده بود. لحظاتی همه چیز را فراموش کرده بود؛ به گمانش پیامبر در مسجد است، با آن نگاه های مهربان و هر کس داخل می شود، لبخندی هدیه اش می کند.

- بلال! چه قدر درباره ی من جفا می کنی؟

رویای چند شب پیش به یادش آمد؛ رعشه ای دوباره در تنش پیچید. پا تند کرد. کوچه پس کوچه های مدینه؛ آشنا بود و غریب. هر چه نزدیک تر می شد قلبش تندتر می زد. نمی خواست باور کند مدینه ی بدون... نه! مدینه، بدون پیامبر نیست... او آن جاست، نگاه کن! آن جا بلال بود؛ آرمیده. بلال، خود را به روی مزار انداخت؛ بلال بود و مزار دوست و گریه و گریه.. یا رسول الله سخت است مدینه ی بی تو، مردم باز یثربی شده اند. مردم باز...

ها؟ این بوی چیست؟ بوی کیست؟ رسول الله؟

رسول الله آمده به دیدار بلال؟ حسن و حسین؛ نور چشمانم شمایید؟ بیایید! بیایید که چه مشتاق دیدار شما بودم! بلال دو کودک را به آغوش کشید. بویید و بوسید و اشک ریخت. باز این رسول الله بود که در ذهنش نقش بست؛ هنگامی که حسن و حسینش را به آغوش می کشید؛ می بویید و می بوسید. گریه ی بلال بیش تر شد.

بلال، آرام و آهسته از پله ها بال می رفت.

- به چه فکر می کنی، بلال؟

- به هیچی.

- به هیچی؟!

- نه، ولی...

- تو که گفته بودی من موذن رسول الله بودم و بس! عهد بسته بودی که بعد از حبیبت، دیگر اذان نگویی؟!

- آری؛ امّا چه کنم که فاطمه از من خواسته است. گفته می خواهم یک بار دیگر صدای اذان تو را بشنوم.

-...

- فاطمه، پاره ی تن پیامبر است. خود پیامبر گفت. خودم شنیدم.

پا بر آخرین پله که گذاشت، همه ی مدینه، زیر نگاهش بود؛ بر بام مسجد. ناگهان به یاد مکه افتاد. کعبه؛ از آن بالا نگاه کرده بود. همه ی اهل مکه و سربازان اسلام را.

علی بر دوش پیامبر، عصای پیامبر در دستان او. یکی یکی، چند تا چند تا، بت های درون خانه سرنگون می شدند.

- الله اکبر... الله اکبر.

صدای بلال، در مقابل چشمان از حدقه در آمده ی کفار بر فراز مکه طنین افکند.

- الله اکبر... الله اکبر.

کاش کسی هم بود که بت های مدینه را می شکست.

- اشهد ان لا اله الا الله.

صدای بلال، دل کفار مکه را لرزاند.

- اشهد ان لا اله الا الله.

صدای بلال و دل منافقین مدینه...

انگار دوباره پیامبر برگشته، انگار مدینه، همان مدینه است. چهره ی خندان پیامبر، بازی های کودکانه ی حسن و حسین مقابل جدشان و علی. و بلال هر وقت که می دیدش قوتی در قلبش می ریخت، سلمان، مقداد، ابوذر،... جایی برای دیگران نبود.

- اشهد ان محمدا رسول الله.

صدای شیون و ناله برخاست.

- اشهد ان محمدا رسول الله.

مدینه می لرزید. این چه ولوله ای است؟ از در  دیوار اشک می ریزد؛ چه خبر است؟! در خانه ی علی باز شد. این حسن و حسین هستند که با شتاب بیرون می دوند.

- چه شده است ای نور چشمان من!

- بس کن بلال! دیگر اذان نگو؛ مادرمان فاطمه...


علی مهر

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی