مگه هر کی که بد شد ، دل نداره ...
سعی کردم زیاد اهل کپی پیست نباشم یا حداقل یه تغییر کوچک به متن بدم اما این داستان رو که از حاج آقای انصاریان خوندم دلم نیومد شما رو هم شریک نکنم : شاید حداقل این سه نتیجه ابتدایی رو بشه ازش گرفت : 1. رفیق خوب 2. امر به معروف صحیح و 3.مهمترینش استاد ، استاد ، استاد !
به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، حجتالاسلام والمسلمین حسین انصاریان، در کتاب«معاشرت» که از تألیفات او است به بیان خاطرهای پرداختهاست که خواندنی است:
از طرف یکى از دوستان که در عشق به امام زمان(ع) زبان زد اهل ایمان در نیشابور است و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهم السلام) چون باران بهار از دیده اشک مى بارد ، در دهه دوم ماه ذو الحجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم .
چند شبى از مجلس نورانى تبلیغ گذشته بود که یکى از دوستان روحانى ام که در مشهد زندگى مى کند به دیدنم آمد و به تقاضاى من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد .
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زین العابدین(ع) بودم ، روزى هنگام عصر دوست روحانى ام جهت رفع خستگى به من پیشنهاد پیاده روى در بلوار کمربندى شهر را داد ، خواسته او را پذیرفتم ، قلم بر زمین گذارده ، همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم .
از پیاده روى ما دو نفر چیزى نگذشته بود که جوانى همراه با ماشینى لوکس کنار ما ترمز کرد و با لحنى محبت آمیز از ما خواست تا مقصدى که در نظر داریم سوار ماشین شویم . دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفى دارد خوددارى کنم .
من با توجه به وضع جوان که چهره اى امروزى و مناسب با وضع غربیان داشت
- ۰ نظر
- ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۱۱